X
تبلیغات
رایتل

پایه هفتمدرس 5   

 هلال احمر




مراکز وابسته به هلال احمر


آخرین وضعیت عملیات‌های امداد و نجات

آخرین زمین لرزه‌های کشور

مراکز علمی- کاربردی هلال احمر

مراکز درمانی خارج از کشور

مراکز تدارکات پزشکی
مراکز واکسیناسیون
مراکز توانبخشی
مراکز آموزشی
مراکز درمانی
داروخانه‌ها

.................................


داستان حج پیرمرد پینه دوز

------------------------------------


داستانی زیبا در مورد فلسفه سفر حج، که به «حج پینه دوز» مشهور است، که واقعا می‌تواند برای بسیاری از ما درس عبرتی باشد و با روایات نیز تطابق دارد.



نقل است که عالِمی بنام عبدالله ابن مبارک که در سفر حج در پای خانه کعبه بخواب رفته بود در خواب دو ملائکه را دید که از آسمان فرود آمده و شروع به صحبت کردند.

یکی از فرشته ها از دیگری پرسید میدانی امسال چند نفر به منظور حج مشرّف شده‌‌اند؟ دیگری جواب داد حدود ششصدهزار.

عبدالله ابن مبارک هم آن سال به منظور حج به مکه سفر کرده بود.

فرشته اوّلی پرسید چند نفر حجشان مورد قبول قرار گرفت؟

دوّمی جواب داد: هیچکدام.

عبدالله پریشان حال با خود فکر میکرد این همه جمعیّت با این همه رنج و مشقّت از کوهها و جنگلها و اقیانوسها به قصد حج عبور کردند و با این همه مخارج آمدند به حج...چطور ممکن هست که خداوند باعث این همه اتلاف وقت و سرمایه شود؟

خداوند اسراف را بر ما حرام نمود... پس چطور چنین اجازه‌‌ای می‌‌د‌‌هد؟

در همین حال شنید که فرشته دوم گفت: در دمشق یک پینه دوز پیر هست بنام علی بن الموفق که نتوانست به حج بیاید ولی خداوند بخاطر نیّت او ثواب حج بر او عنایت فرمود. نه تنها ثواب یک حج... بلکه بخاطر این یک نفر به بقیّه حجّاج هم این ثواب عنایت کرد.

وقتی عبدالله از خواب برخاست تصمیم گرفت به دمشق رفته و پینه دوز را پیدا کرده تا داستان خواب خود را برایش شرح دهد و بگوید که نیت حج او چه وزن سنگینی را به سر منزل رسانید.

چون به دمشق رسید در جستجوی پینه دوز از مردم شهر نشان می‌‌پرسید. او را به منزل محقّری راهنمائی نمودند. پس از اذن دخول و معّرفی خویش، مرد پینه دوز به هیجان آمد که عالِم مشهوری چون عبدالله ابن مبارک با او چکار دارد؟

چون عبدالله از او سئوال کرد که آیا نیّت سفر حج کرده بود، پیر مرد جواب داد برای سی سال به آرزوی چنین سفری دینار ذخیره میکردم تا بالاخره امسال اندوختهء کافی برای سفر داشتم، ولی قسمت نشد که من نیّتم را به مرحله انجام رسانم.

عبدالله در تب کنجکاوی می‌‌سوخت که چطور ثواب حج به این شخص که هرگز سفرش از مرحله نیّت فراتر نرفت عطا شد و از صدقه سر او، حج از ششصد هزار نفر زائر دیگر نیز پذیرفته شد.

همینطور که با پینه دوز صحبت میکرد، عبدالله حس کرد که صفائی در دل پینه دوز پیر وجود دارد.

در دیدگاه خداوند، عظمت مؤمن به مال و منال او نیست، بلکه به رفتار و کردار نیک وی و همچنین به صافی قلب اوست.

عبدالله دوباره از پیرمرد سئوال کرد چرا به حج نرفتی؟ و پینه دوز که ظاهراً نمی‌‌خواست دلیلش را بیان کند گفت: خداوند قسمت نفرمود.

چون عبدالله اصرار ورزید، پینه دوز جواب داد: برای دیدار و خداحافظی به منزل همسایه رفته بودم. از مطبخ بوی کباب می‌‌آمد.... گرچه گرسنه نبودم، ولی فکر کردم مرا برای صرف غذا دعوت می‌‌کنند. اما حس کردم که دوست همسایه مضطرب بود و مغشوش و قصد دعوت مرا نداشت. بعد از قدری تردید همسایه گفت:

عذر می‌‌خواهم که نمی‌‌توانم شما را برای صرف شام دعوت کنم و در ادامه گفت:

ما سه روزی بود که در گرسنگی بسر میبردیم، تا اینکه من دیگر تاب و تحمّل دیدن درد گرسنگی در فرزندانم را نداشتم. از منزل در جستجوی غذا بیرون رفتم و در حال گشت لاشه الاغی مرده را دیدم. مقداری از گوشتش را بریده و از همسرم خواستم که قدری غذا برای بچّه ها آماده کند. بر ما این غذا در این حالت اضطرار حلال است ولی بر شما حلال نیست. بخاطر همین ما از دعوت شما معذوریم، ما را عفو کنید.

پینه دوز در حالیکه اشک از چشمانش روان بود ادامه داد که چون چنین شنیدم، به خانه بازگشته و اندوختهء سه هزار دیناری خود را که با گرسنگی و زجر بعد از سالها برای سفر حج پس انداز کرده بودم برای همسایه برده و به او دادم، زیرا حس کردم کمک به همسایه در این وضعیّت از سفر حج من در این دوران سختی مهم تر بود.

عبدالله ابن مبارک که از شنیدن این ماجرا سخت متاثّر شده بود، با هیجان زیاد داستان خواب خود را برای پینه دوز تعریف کرد.



.................................



داستان کوتاه 
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!


.................................

همدلی با دیگران

در سال ۱۹۷۴ مجله “گاید پست” گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود
ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد.

از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می‌دانست که هرچه سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ می‌زند و می‌میرد.

علی‌رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می‌دانست وقت زیادی ندارد.

در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود.

او می‌بایست تصمیم خود را می‌گرفت. دستکش‌های خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ‌زده زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد.

مرد یخ‌زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک می‌کردند.

کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین می‌رفت ؟

ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک می‌کنیم.

خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند.

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می‌دهید نه تنها او به شما فکر می‌کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می‌کند.


................................

داستانهای کوتاه ازمجموعه کتاب های: تو تو یی
خدایا لطفا ادامه بده


آهنگری بود که پس ازگذران جوانی پرشرو شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.سالهاباعلاقه کارکرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش مدام بیشترمی شد.

روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع ازوضعیت دشوارش به اوگفت :"واقعا عجیب است !درست بعد از این که تصمیم گرفته ای که مرد خدا ترسی بشوی زندگی ات بدتر شده نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجودتمام تلاشهایت درمسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده "



آهنگر بلافاصله پاسخ نداد .اوهم بارها همین فکررا کرده بود ونمی فهمید چه برسر زنگی اش آمده است!

اما نمیخواست سوال دوستش رابی پاسخ بگذاردکمی فکرکرد و ناگهان پاسخی راکه می خواست یافت.



این پاسخ آهنگر بود :

دراین کارگاه فولاد خام را برایم می آورند که با آن شمشیر بسازم .می دانی چطوراین کار را می کنم ؟اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بی رحمی سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا این فولاد شکلی بگیرد که می خواهم بعد آن را در آب سرد فرو می کنم بطوریکه تمام کارگاه را بخارفرا می گیرد .فولاد بخاطر این تغیر ناگهانی دما ناله می کند رنج می برد .یک بار کافی نیست باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیرمورد نظر م دست بیابم .....



آهنگر لحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد:

گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد .حرارت ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش می شود.میدانم از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آنرا کنار می گذارم

آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می دانم که خدا مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگارفولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد .اما تنها چیزی که می خواهم این است

"خدای من !از کارت دست نکش تاشکلی را که تو می خواهی به خود بگیرد ....

با هر روشی که می پسندیادامه بده هرمدت که لازم است ادامه بده ...اما هرگز مرا میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن !"



برگرفته از کتاب توتویی

گردآورنده امیررضا آرمیون انتشارات حدیث امروز



تاریخ : جمعه 22 شهریور 1392 | 08:00 | چاپ | نویسنده: داداشی | نظرات (3) (10 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دنیای باینری